بایگانی ماهانه: سپتامبر 2011

مروری بر قتل عام زندانیان کمونیست در پرو

سندرو لومینوسو

مروری بر قتل عام زندانیان کمونیست در پرو


بازنگری مبارزه​ی زندانیان سیاسی در سنگر زندان، علیرغم این​که تکان​دهنده و هول​ناک است اما حاوی درس​های ارزش​مند مقاومت و حماسه نیز هست. این​که این مقاومت در تمام نقاط دنیا توسط مبارزان و باورمندان به رهایی بشر تبدیل به سنگر درخشانِ مبارزه با رژیم​های ارتجاعی و استثمارگر شده، از یک طرف نیاز ما را به بازنگری گوشه​های نانوشته​ی تاریخِ رزم زندان، مقاومت و امید برجسته می​کند و از طرف دیگر تشابه زیاد روی​کرد مرتجع در قدرت را با آخرین سنگرهای مقاومت و مبارزه​ی انقلابیون در سراسر جهان روشن می​سازد. بدین خاطر از بین میله​های زندان​های دهه​ی 60 جمهوری اسلامی تا امروز، از فراز زندان​های هند، ترکیه، اندونزی، شیلی، مکزیک به سلسله جبال آند می​رویم و نظر به فرجام زندانیان کمونیست پرو می​اندازیم. قطعاً بازنگری این تاریخ و مبارزه​ی پي​گير ما كه با رزم خانواده​های زندانيان سياسی در پرو و سایر نقاط دنیا تكميل می​شود، رشته اتحاد و پیوند ناگسستنی ما در برابر قدرت​های ارتجاعی و امپریالیست​ها خواهد بود.

می​خواهیم از زندان​هایی بنویسیم که در لیست نامه​های هم​بسته​گی و دادخواهی سازمان عفو بین​الملل و نهادهای حقوق بشری و قضایی بیش​ترین تعداد را از سرتاسر دنیا به خود اختصاص داده​اند. اِل فرانتون، كالائو و لاريگانچو و کانتو گرانده نام سنگرهای درخشان نبرد هستند كه در دفتر نبرد انقلابی پرولتاريای جهانی نقش بسته و باید آن​ها را به خاطر سپرد. باید به​خاطر سپرد لحظاتی را که صدای شلیک گلوله​ی ارتشیان در فریاد «زنده باد انقلاب» و «زنده باد جنگ خلق»ِ زندانیان از آوا تهی شد.

انتظاری که از خواندن این نوشته می​رود علاوه بر این​که دریافت عمیق​تری از واقعه​ی تکان دهنده​ی زندان​های پرو است که اتفاقاً در دوران تبلیغِ مرگ کمونیسم، شکست انقلابات و اتفاقا شکست انقلاب ایران –دهه 60 شمسی- رخ داد، تامل در این سئوالات است که این کشتار در چه بستر تاریخی(1) و با چه اهداف سیاسی در ابعاد کشوری و جهانی رقم خورد؟ چه رابطه​ای بین این جنایت با جنایات مشابه در این دهه و دهه​ی پس از آن می​توانیم پیدا کنیم که از رویارویی سرمایه​داری جهانی با موج اول انقلابات قرن بیستم با آرمان سوسیالیسم و کمونیسم حکایت می​کند؟ اصلاً چرا قتل عام زندانیان سیاسی –دراین جا پرو- توسط سیستم حاکم در آن مقطع تاریخی لازم بود و طرح سئوالی مشابه در رابطه با قتل عام زندانیان سیاسی ایران در دهه​ی 60 با توجه به این​که انقلاب مردمی ایران شکست خورده بود؟

  به خواندن ادامه دهید

Advertisements

واپسين سنگرِ مبارزه



نگاهی به  زندان­های ترکیه بعد از کودتای 1980

اولدوز درخشان

کودتای سال 1980 در ترکیه در چارچوب داخلی و بین­المللی­اش یگانه پروژه­ای بود که سرمایه به پشتوانه آن می­توانست در خاورمیانه­ی متلاطم ژاندارم جدیدی را جای​گزین نماید. پیاده نمودن برنامه­های اقتصاد بازار آزاد، ترکیه را به آستانه­ی برخوردهای جدی طبقاتی کشانده بود. این وضعیت با توجه به مبارزات مردم ایران و قدرت​گیری کمونیست­ها در افغانستان تابلو آشفته و نا امنی را برای سرمایه ترسیم می­کرد. دهه​ی 70 ترکیه دهه­ی پرستاره­ای از مبارزات مسلحانه، اعتصاب­ها و تظاهرات کارگری بود. احزاب و سازمان­های سیاسی چپ در این دهه گسترش یافتند. تا جایی که سرمایه برای گسستن حلقه­ی اتحاد و قدرت میان آن­ها در اول ماه می خونین سال1977 صدها هزار کارگر و انقلابی­ای که در میدان تقسیم استانبول گرد هم آمده بودند را توسط افرادی که هیچ­گاه شناخته نشدند به گلوله بست و رسانه­های دولتی شایعه دست داشتن احزاب مائوئیست­ در این قتل عام را در سطح وسیعی گسترش دادند. بعد از این سال چپ با نگاهی انتقادی اما سرشار از فراز و فرود به کار خویش و مبارزات­اش ادامه داد و عمل سازمان​دِهی را دو چندان نمود. با پیروزی انقلاب ایران وضعیت سیاسی ترکیه آشفته­تر گشت. نیروهای سیاسی چپ نمونه­ای موفق در برابر خود می­دیدند و اسلام مدرن(که جدیداً پا به عرصه­ی فعالیت سیاسی در ترکیه گذاشته بودند) با نطق­های آتشین بر منبرها از «بی​پناهی قرآن و اسلام» سخن می­راندند.[1] کتاب­های علی شریعتی در شمار بسیار چاپ می­شد، ناسیونالیست­ها و پان​ترک­ها در پشت پرده دست در دست دولت نقش بازوی سرکوب را ایفا می­کردند. آن­ها اوباش اجیر شده­ای بودند که بر تجمعات هجوم می­بردند و یا در خفا بازوی ترور دولتی را فعال نگه می­داشتند و بر این آشفته​گی­ها می­افزودند. سخن​رانی روز قدس نجم​الدین اربکان [2]زنگ­های خطر را برای سرمایه به صدا در آورد. وضعیت اقتصادی نابسامان و تراز منفی صادرات و واردات قیمت دلار را افزایش داد. بیکاری و قحطی کشور را فرا گرفته بود. برای حل معضلات اقتصادی نخست وزیر سلیمان دمیرل، تورگوت اوزال را به سرپرستی ریاست جمهوری منصوب نمود تا با برنامه­ای سفت و سخت مبنی بر پایین آوردن دست​مزدها و بالا بردن سن بازنشسته­گی، آزاد نمودن نرخ ارز و پایین آوردن مخارج دولتی با IMF وارد مذاکره و هم​کاری شود. احزاب و سازمان­های قانونی توانایی حل بحران­های موجود را عملاً نداشتند و مجلس بعد از بارها تشکیل جلسه حتا نتوانسته بود رئیس جمهور را انتخاب نماید. به دست گرفتن قدرت توسط کمونیست­ها در افغانستان بر پیش­آمدهای حاد احتمالی می­افزود. در حین چنین فضایی بود که امپریالیزم پروژه­­ی موفقی را در ترکیه و منطقه کلید زد. پروژه­ای که می­باید در نتیجه­ی آن منافع سرمایه​ی جهانی در منطقه حفظ شده و با خطر کمونیزم مقابله می­شد. بعد از شاه ایران نقش ژاندارم منطقه به ترکیه واگذار شد و این بار نکاتی اندیشیده شد که جلوی پیش­آمدهای ناخواسته­ی بعدی مانند برآمدن اسلام ستیزه­جو در ترکیه گرفته شود. به خواندن ادامه دهید


کشتار ۶۷ در خوزستان


شگفت​آورترین روی​داد ایران در تابستان ۱۳۶۷ اتفاق افتاد. برای نخستین بار در ایران صدها نفر به خاطر این​که به خدا، به جهان پس از مرگ و روز رستاخیز اعتقاد نداشتند اعدام شدند و حتا شمار بزرگ​تری به نام محارب با خدا پای چوبه​های دار رفتند…

اعدام​ها اکثرا در زندان​های شهرستان​هایی مانند تهران، مشهد، شیراز، تبریز، اهواز و چند شهر دیگر صورت گرفت. در خوزستان جریان بدین​گونه بود که چند وقت قبل از اعدام​ها، تحرکات و برنامه​هایی داشت صورت می​گرفت. کلیه​ی تماس​های زندانیان قطع شد، تلویزیون​ها برداشته شدند و روزنامه​ها دیگر وارد زندان نمی​شد. چند روز قبل از شروع اعدام​ها در زندان فجر اهواز ، یک شب صدایی در بلندگوهای زندان پخش شد : «بسم الرب القاسم الجبارین». چند آیه​ی تهدیدآمیز دیگر نیز قرائت شد و صدای فرمان آتش از سوی فرمانده​ی زندان​بانان صادر شد: «جوخه​ی شماره​ی یک، آتش! » ، «جوخه​ی شماره​ی دو، آتش! » … و صدای رگبار مسلسل بود که همه را به وحشت می​انداخت. این صداها طوری بودند که زندانیان گمان می​کردند دارند اتاق به اتاق می​کُشند و جلو می​آیند. اما آن شب فقط یک نمایش دلهره​آور بود. فردای آن شب، صرامی مسئول زندان​های خوزستان وارد شد. همه​ی زندانیان را جمع کرد و گفت: ما دوباره برگشته​ایم به سال 61 و همه​گی باید دوباره محاکمه شوند!

وضعیت اما به محاکمه​ی صحرایی شبیه بود. تک تک زندانیان را صدا می​زدند و در حضور دیگر زندانیان بازجویی می​کردند. در مورد چپ​ها سوالات بدین​گونه بود: 1) در رابطه با چه گروهی دست​گیر شده​اید؟ 2) آیا هنوز آن گروه را قبول دارید؟ 3) ​درمورد زندانی​های سازمان مجاهدین خلق هم سوالات بدین صورت بود:

1) در چه رابطه​ای دست​گیر شده​اید؟(منظور از طرح این سوال این بود که ببینند زندانی می​گوید منافق یا مجاهد؟)

2) آیا منافقین را قبول دارید؟

3)آیا رجوی را قبول دارید؟

در پایان محاکمه​ی صحرایی، صرامی خطاب به چپ​ها که همه بر سر موضع​شان ایستاده بودند گفت: شما مرتد هستید و حکم مرتد اعدام است! و خطاب به مجاهدین گفت: شما هم منافقید و حکم منافق نیز اعدام است!

بعد یک کمیته​ی چهارنفره​ای متشکل از حبیب راستی، عزیز راستی، شفیعی(مدیر داخلی زندان) و اسماعیل مهدی پور  ایجاد شد. این کمیته افراد اعدامی را مشخص کردند، بقیه را جدا کرده و به اصفهان فرستادند. آن​ها زندانیانی که در زندان فجر مانده بودند را به جوخه​های اعدام سپردند. یکی از اعدامی​ها، محمود دهقانی​زاده بود. محمود در کل شش بار دست​گیر شد. قبل از آخرین دست​گیری روبروی گورستان دسته جمعی مجاهدین که برخی ازاعدامیان سال​های 61 تا 64 را در آن جا دفن کرده بودند(فاز 2 پادادشهر، بین بهشت آباد و صنایع فولاد) منزلی خرید تا در هم​سایه​گی رفقا و هم​رزمانش باشد. اما چندی نگذشت که محمود را دست​گیر کردند و پس از عملیات فروغ جاویدان اعدام شد و در کنار همان رفقا به خاک سپرده شد. مادرش که به خاطر اعدام او سکته کرده و فلج شده بود، هر روز غروب روی ویلچر دم درب منزل می​نشست و برای محمود عزیزش فاتحه می​خواند. به خواندن ادامه دهید


در ساعت سکوت مقدس

در ساعت سکوت مقدس *

گزارشی از کشتار زندانیان سیاسی در زندان وکیل آباد مشهد در سال 67

پس از پایان عملیات موسوم به فروغ جاویدان(مرصاد) هیأت­های مرگ جمهوری اسلامی با فتوای رسمی شخص خمینی برای محاکمه­ی مجدد زندانیان سیاسی در زندان وکیل آباد مشهد نیز تشکیل شد و در فاصله­ای احتمالاً چهار ماهه از مرداد 67 تا آذر ماه همان سال تعداد 120 تا 170 نفر از محبوسین این زندان به مرگ محکوم شده و اعدام شدند. در این نوشته کوشیده­ایم زوایای این کشتار را در حد امکان و با اتکا به منابع عمدتاً شفاهی یعنی خاطرات شاهدان زنده و بازمانده­گان آن فاجعه بررسی کنیم.

پيشينهی زندان وکيل آباد مشهد

  زندان وکیل آباد یکی از مهم­ترین و پرجمعیت­ترین زندان­های کشور بود که پس از 30 خرداد سال 60 تعدادی زیادی از اعضا و هواداران احزاب و سازمان­های اپوزیسیون رژیم پس از طی شدن مراحل بازجویی در بازداشت​گاه­های دیگر به بندهای عمومی این زندان منتقل می­شدند. مشهد به عنوان دومین شهر بزرگ ایران با پیشینه­ی تاریخی­ مبارزاتی وسیع یکی از مراکز برخوردهای حاد سیاسی پس از بهار سال 60 بود. این شهر از یک طرف به عنوان قلب مذهبی ایران و روحانیت شیعه محل حضور و برآمدن چهره­های با نفوذ حاکمیت مانند علی خامنه­ای، عبدالکریم هاشمی­نژاد و…بود و از سوی دیگر یکی از پایگاه­های تاریخی دو جریان عمده­ی سیاسی-چریکی دهه 50 و 60 یعنی سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریک­های فدایی خلق بود و محل فعالیت تعداد زیادی از نیروهای اپوزیسیون به­ویژه هوادران مجاهدین شد و به همین دلایل سرکوب این شهر برای رژیم از اهمیت بالایی برخوردار بود. از اوایل پاییز سال60 یک تیم امنیتی-عملیاتی-قضایی کامل از تهران با حضور چهره­هایی چون علی رازینی، علی فلاحیان، مصطفا پورمحمدی و یک گروه از کمیته­چی­های شهر کرمان​شاه موسوم به «تیم کرمان­شاهی­ها» به ریاست فردی به نام حاج بهرام نوروزی [وی بعدها از سرکرده­گان نیروی انتظامی و فرمانده قرارگاه رسول اکرم ناجا و رئیس پلیس پیش­گیری کل ناجا شد] به مشهد اعزام شدند. از آن پس شناسایی، تعقیب و دست​گیری نیروهای اپوزیسیون و به­ویژه چریک­های تیم­های عملیاتی مجاهدین در دستور کار این مجموعه قرار گرفت. متهمین پس از دست​گیری به یکی از بازداشت­گاه­های ملک آباد( بازداشت­گاه سپاه پاسداران)، خیابان کوه​سنگی(بازداشت­گاه اطلاعات سپاه) یا کمیته­ی خیابان جم منتقل می­شدند و پس از آن مورد شدیدترین و وحشیانه­ترین اشکال و انواع شکنجه­ها و فشارها قرار می­گرفتند تا آن​جا که تعدادی از زندانیان از زیر شکنجه­های وحشیانه و طولانی مدت زنده بیرون نمی­آمدند، عباس رستگار و فریدون کیانی از این نمونه­ها بودند. در مواردی نیز زندانی برای خلاص شدن از شدت شکنجه دست به خودکشی می­زد مانند داریوش آذرنگ که با پیچاندن دستمال کاغذی توسط لوله خودکار در گلو و مجاری تنفسی­اش به زنده​گی خود پایان داد و یا حسین بزازان که در دست­شویی بازداشت­گاه ملک آباد دست به  خودسوزی زد. به خواندن ادامه دهید


مروری بر زندان های گیلان در دهه​ ۶۰

مروری بر زندان های گیلان در دهه ی 60

با تمرکز بر زندانهای رشت و انزلی

گیلان و مبارزهی انقلابی

صفحه​ای از تاریخ مبارزه​ی انقلابی ایران نیست که ورق بخورد و نامی از گیلان و مبارزات مردم آن را نبینیم. به خصوص در تاریخ معاصر ایران، گیلان محل شکل​گیری یا غنای بسیاری از مبارزات انقلابی با اندیشه​ی چپ و کمونیستی است. از رفت و آمد گروه​های مارکسیست از هم​سایه​گان شمالی- قبل از اکتبر 1917- گرفته تا اولین حزب کمونیست ایران و حیدرعمو اوغلی، از جمهوری شورایی گیلان(1) تا حزب توده، از جنبش جنگل تا سیاه​کل، از نفوذ مجاهدین خلق تا فعالیت چریک​های فدایی، راه کارگر، پیکار و اتحادیه​ی کمونیست​ها و… در میان کارگران صنعتی، ماهی​گیران، دهقانان و قشر دانش​جو و محصل و … سرزمین گیلان مرکز زاده شدن و بالنده​گی اندیشه​ی انقلاب و مبارزه​ی انقلابی بود. در مبارزات قبل از بهمن 57، بخش​های وسیعی از مردم درگیر مبارزه​ی ضدنظام سلطنتی بودند. در بحبوحه​ی قیام مراکز دولتی و زندان​های شهرهای اصلی گیلان و دهات اطراف​اَش توسط جوانان انقلابی تصرف شد. ضعیف بودن باورهای مذهبی در بین اهالی شهری و روستایی باعث رشد جهش​وار سازمان​های انقلابی شد. کمونیست​ها در دانش​گاه و مدارس، کارخانه​ها، میان صیادان و کشاورزان و سازمان مجاهدین در اکثر روستاها نیرو جذب می​کردند. خانواده​های زیادی بودند که هم مارکسیست داشتند و هم مجاهد! روابط اجتماعی نسبتاً بازتر و کمتر سنتی– به نسبت دیگر شهرها، نزدیکی به همسایه​ی شمالی، فرهنگ انقلابی 100ساله​ی منطقه، تبعید بسیاری از روشن​فکران چپ و انقلابی به دهات دور افتاده​ی گیلان و …- این امکان را می​داد که اعضای جوان​تر خانواده​ها حتا در روستاهای پرت نیز به گرایشات و سازمان​های سیاسی چپ و مارکسیستی یا مذهبی مجاهدین بپیوندند.

 رژیم اسلامی تازه بر قدرت نشسته، دقیقاً از همان روزهای آغازین پس از قیام بهمن، با استفاده از نیروی ایده​ئولوژیک-نظامی خود(سپاه پاسداران) یورش به دستاوردهای خلق را در این خطه نیز آغاز کرد. وجود پادگان​های نیروی دریایی، انبار اسلحه و مهمات و اسکله​های تجاری، صیادی با قابلیت​های نظامی، رژیم را دست​پاچه کرده بود و با تمام توان برای سلطه بر مراکز شهری و روستایی نیرو گسیل می​کرد و مزدوران محلی را به کار می​گرفت. در همان ماه​های آغاز پیروزی قیام بهمن، اعتصاب و قیام صیادان آزاد به خون کشیده شد و پاسداران به روی تظاهرات بزرگ مردم در مهر ماه سال 58 آتش گشودند و با اوضاعی که مابین57-60 در کل کشور می​گذشت، سال​های تیرباران و اعدام آغاز شد. در میان شهرها و روستاهای گیلان -در برخی موارد- بیش از نیمی از جمعیت آن​ها –به خصوص در روستاها و حومه​ی شهرها- عزادار جان​باخته​گان​شان هستند. روستاهایی مانند؛ آبکنار، مافان، شهرهایی مثل انزلی، لاهیجان، رودسر، لنگرود و رضوان​شهر دربرگيرنده​ی نام​های جاودان و یادآور نبرد بهترین فرزندان این خطه با ضدانقلاب است. رژیم، انقلاب را در گیلان هم مانند سایر نقاط در خون غلتاند، انقلابیون را به بند کشید، خانواده​های زیادی را داغ​دار و در حسرت تحویل اجساد فرزندانشان فرو برد، بیدادگاه​هایش را برقرار ساخت، حضور نظامی و مقرهای سپاهِ خود را تا دوردست​ترین روستاها و عمق جنگل​ها تثبیت کرد و با کشتار، زندان، تبعید و …. نسل57 ضربه​ای کاری به ریشه​ی عمیق انقلاب در گیلان زد. به خواندن ادامه دهید


گزارشی از زندان آمل در دهه‌ یِ ۶۰​


توضیح: متن زیر بر پایهی گفتوگو با چند تن از زندانیان سیاسی تهیه و تنظیم شده است.

در ابتدای سال​های 60 شهر آمل شاهد خون​بارترین سركوب مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی بود. ابعاد سركوب و جنایت حد نداشت. به نسبت جمعیت، آمل یكی از شهرهایی بود كه بالاترین رقم زندانی و اعدامی را به خود اختصاص داد. تا زمستان 1360 حدود هشتاد نفر اعدامی و بیش از 1000 نفر زندانی سیاسی داشت.

بر اساس آماری كه خانواده​های شهدا تهیه كرده بودند در مجموع در آمل، محمودآباد و شهرستان نور 1200 نفر در دهه​ی شصت اعدام شدند.

دلیل عمده​ی سركوب، این بود كه شهر آمل یكی از پایگاه​های مهم نیروهای چپ و انقلابی در شمال كشور بود. مجاهدین پایه وسیعی در شهر داشتند به​گونه​ای كه نشریه​ی مجاهد با تیراژ 5000 نسخه، اغلب نایاب بود و دیگر گروه​های چپ نیز در سطح گسترده​ای سازمان یافته بودند و تبلیغات خود را به پیش می​بردند. تناسب قوا به​گونه​ای بود كه تا 30 خرداد سال شصت گروه​های سیاسی به صورت علنی در مكان​های ثابت نشریات خود را به فروش می​گذاشتند و بحث​های خیابانی رایج بود.

اما دلیل اصلی انتقام​گیری رژیم از مردم آمل و كشتار بهترین و پیشروترین دختران و پسران این شهر، این بود كه پس از وقایع سی​خرداد این شهر به پایگاهی برای پیشبرد مبارزه​ی مسلحانه علیه جمهوری اسلامی بدل شد. اتحادیه كمونیست​های ایران، سازمان مجاهدین خلق ایران، و چریك​های فدایی خلق ایران(ارتش رهایی بخش خلق های ایران) هر یك به شكلی با تكیه بر پایه​ی بومی خود در این شهر مبارزه​ی مسلحانه را آغاز كردند. برجسته​ترین این مبارزه، قیام مسلحانه سربداران در شهر آمل در تاریخ 5 و شش بهمن 1360 بود. اگر چه این قیام شكست خورد اما ضربه​ی سیاسی و نظامی سختی بر جمهوری اسلامی وارد آمد. پس از آن بود كه مخوف​ترین حكام شرع و دادستان​های جانی، روانه​ی شهر شدند تا مردم این شهر را كه شاهد یكی از قهرمانانه​ترین شکل​های مبارزه​ی مسلحانه بودند تنبیه و مجازات كنند. بنا به فرمان آیت الله جوادی آملی هر كسی كه كوچك​ترین كمكی به سربداران نمود باید دست​گیر و مجازات می​شد. ابعاد بازداشت و سخت​گیری چنان بود كه مقامات قضایی شهر از غیر ممكن بودن این سیاست سخن راندند و گفتند اگر بخواهیم این سیاست را تا به آخر پیش ببریم بهتر است دور شهر سیم خاردار بكشیم!

عمال رژیم در آن روزها جنایات وحشتناكی را سازمان دادند. از بستن زخمی​های سربداران به پشت وانت و كشاندنشان در خیابان​ها تا اعدام 10 تن از اسرا و زخمی​ها در ملا عام در استادیوم شهر تا اعمال شكنجه​های وحشیانه نسبت به بازداشت​شده​گان مرتبط با این قیام. برای نمونه آن​ها رفیق غلام​عباس درخشان از رهبران سربداران را پس از ماه​ها اسارت و شكنجه مدام، در زندان چالوس به قتل رساندند!

رژیم تا مدت​ها برای ارعاب خانواده​ها و مردم، جنازه​های جان​باخته​گان را به شكل توهین​آمیزی تحویل می​داد. برای مثال جنازه​ی جمشید اصالت از رهبران سرشناس اعتصاب معلمان در دوره انقلاب را به جرم هم​كاری با سربداران یك روز عصر در تیرماه 62 در حیات خانه​اش جلوی روی همسر و فرزندانش رها كردند و رفتند.  یا در تابستان سال 60 اجازه دفن یكی از فعالین حزب كار ایران به نام جان برار روحی در محمود آباد را در هیچ گورستانی ندادند و بسته​گان او مجبور شدند جنازه​ی عزیز خود را در حیات خانه​ی خویش به خاك بسپارند! 

مطالعه​ی خطوط زیر شما را با خصوصیات و اعمال چند تن از گردانندگان آن جنایات سازمان​یافته و ابعاد سركوب سیستماتیك آشنا خواهد کرد: به خواندن ادامه دهید


گفت​وگو با وزیر فتحی از جان به در بُرده​گانِ کشتارِ تابستانِ ۶۷

« گوئی زمین و زمان دست بدست هم داده بودند تا نسل ما را از زمین وزمان بر کَنَند!»

«مقاومت زندانیان هرگز متوقف نشد و پس از شصت و هفت هم تداوم یافت»

(وزیر فتحی)

توضیح: وزیر فتحی از زندانیان سیاسی ِدهه​ی شصت و از جان به​دربُرده​گانِ کشتار تابستان شصت و هفت است. در بهمن ماه 61 دست​گیر و در تیر ماه 71 از زندان آزاد شده است.  زندان​های قزل​حصار و گوهردشت و اوین را در آن دهه​ی دهشتناک تجربه کرده است. در آذرماه سال 1370 در جریان دیدار سوم گالیندوپل – نماینده​ی ویژه کمیسیون حقوق بشر- از زندان به هم​راه دو زندانی سیاسی دیگر دهه​ی شصت با وی دیدار و در برابر او و هیئت هم​راه درباره​ی آن کشتار هول​ناک شهادت داد.«دیدار با گالیندوپل» گزارشی​ست که او از شهادت و گفت​وگوهای خود و هم​بندیانش در بستر گزارش هر سه دیدار گالیندوپل از زندان ارائه و منتشر کرده است. فتحی از امضاءکننده​گان نامه​ی سرگشاده به احمد شهید – نماینده​ی ویژه​ی جدید شورای حقوق بشر – است. با او درباره​ی این نامه و اهداف آن، زندان و مقاومت زندانیان در دهه​ی شصت و شرایط پس از کشتار 67 به گفت​وگو نشستیم.

رادیکال: موضوع این مصاحبه کشتارهای زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت در ایران است. در این​باره می​خواستیم ارزیابی خودتان را درباره​ی مجموعه تلاش​های سیاسی و تحقیقاتی که تاکنون از سوی نیروهای سیاسی و یا افراد مستقل، انجام یافته و جابه​جا منتشر شده بدانیم؟

فتحی: بیست و سه سال پیش در چنین روزهائی جنایت هولناکی در زندان​های سیاسی به​وسعت تمام ایران به​وقوع پیوست که از پیش طراحی شده و سازمان​یافته و به​طرز بی​نهایت بی​رحمانه و با شقاوت و سبعیّت هرچه تمام​تر به اجراء درآمد. امروز که هفتم مرداد ماه است، درست بیست و سه سال از آن«قتل عام» فجیع می​گذرد. پیش از آنکه به اقدامات انجام یافته و تلاش​های صورت گرفته در راستای پی​گیری​های حقوقی و روشنگری​های سیاسی در این خصوص بپردازیم، مقدمتاً اشاره به  نکته​ای با اهمیت را ضروری می​دانم و آن اینکه؛  از حیث حقوقی و نیز حقیقتِ آنچه که روی داده است،  کاربرد واژه​ی«کشتار» یا «کشتارها» در خصوص آن جنایت هولناک، رسا و کافی به مقصود نیست. به​نظر می​رسد که انگیزه​ی آن​دسته از دردمندان و دردآشنایان و زخم​دیدگان این جراحت بزرگ که به​کار بردن واژه​های کشتار یا کشتارها را بر اصطلاح«قتل عام» ترجیح می​دهند، دغدغه​ای زبانی و ادبیاتِ بیان باشد و احتمالاً به​این​ترتیب می​خواهند از کاربرد واژگان و اصطلاحات عربی و«قدیمی» بپرهیزند اما، واقعیت اینست که «کشتار» فاقد آن بارِ معنائیِ حقوقی​ایست که اصطلاح «قتل عام» بر دوش می​کشد. یعنی همان بار حقوقی​ئی که معادل انگلیسی آن massacre، آن را حمل می​کند. بنابر این تا زمانی که معادل سلیس و روان و پذیرفته شده و جا افتاده​ای  برای این اصطلاح در زبان فارسی جایگزین نشده، از حیث حقوقی از کاربرد اصطلاح«قتل عام» بر چنین فاجعه​ای گریزی نیست.  

  درخصوص کارِ پیگیری این قتل عام اما– چه از نظر حقوقی و چه از لحاظ سیاسی– گفتنی​ست که آنچه تا کنون برروی این موضوع و این پرونده​ی عظیم، انجام شده بخشی مربوط به وظایفی​ست که برعهده​ی نهادهای بین​المللی از جمله کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد که هم اکنون شورای حقوق بشر جای آن را گرفته، هست و به آن​ها مربوط می​شود ودر چارچوب تعهدات و مسئولیت​های تعریف شده​ی آن​هاست. بخشی هم مربوط می​شود به «ما»ی البته گسترده​تر از گروه و جریان و سازمان و حزب خاصی به تنهائی؛ بلکه در برگیرنده​ی همه​ی کسان و نیروهایی​ست که در گستره​ی رویارویی با  مناسبات و رژیمی که بیش از 30 سال است این جنایات را سازمان​دهی می​کند و انجام می​دهد، قرار دارند و این مصیبت و جراحت را مستقیماً بر جان و پیکر خود حس می​کنند. همچنین همه ء کسانی که دغدغه​ی احقاق حقوق انسانی و دفاع از طرف ستمدیده را دارند وخویشتن را همدردان با قربانیان این جنایت هولناک می​دانند. بخشی از فعالیت در خصوص پرتوافکنی و روشن کردن زوایای تاریک و ناروشن آن قتل عام و شهادت درباره آن کشتارهای مهیب و جلوگیری از به فراموشی سپرده شدن و در قعر زمان دفن شدن حقیقت این ماجرا با یاد و یادآوری مستمر و انتشار پی در پی و گسترده​ی یافته​های تازه درباره​ی آن فاجعه​ی عظیم به همین«ما»  مربوط می​شود. به خواندن ادامه دهید


کشتار ۶۷ و چشم امید اصلاح طلبان به زِبل خان!!


پژمان رحیمی

رژیم جمهوری اسلامی در فرآیند قدرت​گیری و سلطه بر قیام آزادی​خواهانه و ظلم ستیز مردم ایران  هم​واره تلاشی همه​جانبه برای کنترل نیروهای اجتماعی و سیاسی مختلف را آگاهانه به کار گرفت. به طور کلی یک​دست سازی و هم​گون​سازی سیاسی-اجتماعی هدف اصلی حاکمیت برای تحکیم قدرت و جایگاه لرزان​اش بود. در همین راستا به طور مستقیم و غیر مستقیم عوامل و متغییرهای مختلفی در همین جهت تعیین کننده بود. حکومتی ایده​ئولوژیک که قصد تراشیدن»امت اسلامی» را از مجموعه​ی متنوع و  متکثر سیاسی ایران آن​زمان را داشت و ایده​های مردم فریب(پوپولیسم) اسلامی در هر بُعدی و با خصلت منفعت​طلبانه​شان، نیروی ارتجاعی روحانیون و اقشار واپس​گرای هم​بسته با آنان و نیز متوهم به آنان را قادر به تحکیم سلطه​شان کرد.

فرایند یک​دست​سازی در عرصه​های مختلف ابزارهای خاص خود را ایجاد کرد. در دانش​گاه دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانش​گاه که قبلا توسط اشخاصی مثل مرتضا مطهری تئوریزه شده بود برای پاک​سازی دانش​گاه به کمک عوامل طراح انقلاب فرهنگی آمد. در مراکز کار و واحدهای اقتصادی انجمن​های اسلامی کار و خانه​ی کارگر هرگونه سازمان​یابی نیروی کار را هدف قرار داد و سرکوب کرد. حوزه​ی هنری با ابتکار امثال محسن مخملباف وظیفه​ی ترویج هنر اسلامی در عرصه​های مختلف هنری را بر عهده گرفت که منجر به بیکارسازی و مهاجرت بخش​های زیادی از هنرمندان فعال شد.

اما جدای از همه​ی این راه​کارها، حذف فیزیکی نیروهای اجتماعی و سیاسی هم​واره در دستور کار رژیم اسلامی قرار داشت که در مراحل مختلف تاریخی شکل خاص خود را یافت. در ابتدای دهه​ی شصت تا اواخر این دهه، تحت پوشش حفظ انقلاب و سوء استفاده از فضای جنگی(همان جنگی که هزاران نعمت داشت!!) هزاران نفر از مخالفان مستقیما اعدام شدند.  همه​ی این راه​کارها جزو برنامه​ی اصلی نظام اسلامی برای یک​دست​سازی جامعه​ی ایران برای تضمین اقتدار سیاسی تحمیلی به کار گرفته شد. اما تفاوت کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 و آن ویژه​گی​ای که برجسته​اش می​کند برملا شدن سیاست حذف مخالفان سیاسی و زنده به گور کردن ایده ی تغییر انقلابی برای «رهایی» به واضح ترین شکل آن بود. اغلب زندانیان دارای حکم قضایی بودند و هراس رژیم از حضور مجدد این زندانیان در جامعه راهی جز کشتار بی​رحمانه و جنایت​کارانه​ی زندانیان برایش باقی نگذاشت. زندانیان سیاسی نماد حق طلبی، آزادی​خواهی و برابری​طلبیِ انقلاب ایران بودند که همه​ی هستی خودشان را برای دفاع از آرمان آزادی و برابری وسط گذاشته بودند. کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 تصفیه حساب نهایی رژیم اسلامی با آرمان​های انقلاب مردمی بود که آزادی و برابری را فریاد زده بودند.

پروژه​ی یک​دست​سازیِ حاکمیت با ذات حیات اجتماعی و دینامیسم جامعه در تضاد اساسی قرار داشت و هم​واره این پروژه دچار بحران بوده است و هربار به گونه​ای خودش را آشکار می​کند. جناح​های مختلف رژیم هم بالطبع/تبع سیاست​های متفاوتی را در این راستا به کار می​گیرند. اصلاح​طلبان که از ایجاد رفرم​هایی برای تضمین بقای نظام و به دنبال آن پی​گیری منافع معین خود دفاع می​کنند هم​واره با این تناقض روبه​رو بوده​اند که چگونه هم بتوانند حمایت بخشی از مردم روی​گردان از حکومت را به دست بیاورند و هم​چنین ابتکار عمل را نیز از دست ندهند تا نیروهای سیاسی و اجتماعی​ای که در طیف رنگارنگ خود تغییرات عمیق​تر و انقلابی​تری را نماینده​گی می​کنند نتوانند فضا را به نفع خود قطب​بندی کنند. یکی از مهم​ترین راه​کارهای اصلاح​طلبان تخریب و تخطئه​ی نیروهای اپوزیسیون بوده است تا در فضایی بی رقیب با خیال راحت خودشان را نماینده​ی خواسته​های دموکراتیک مردمی جا بزنند. اصلاح​طلبان در ترور عناصر موثر اپوزیسیون ایرانی کاملا فعال بودند و در دوره​ی جدیدشان بعد از دوم خرداد76 هم همه​ی امکانات رسانه​ای و تبلیغی خود را برای تحریف تاریخ سیاسی ایران و تخطئه​ی نیروهای سیاسی مستقل به کار گرفتند. به خواندن ادامه دهید


کشتار 67 و درس­هايی برای تداوم انقلاب


ارژنگ نورایی

23 سال از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال 67 می­گذرد. 67 دیگر واژه­ی مبهمی نیست که نیاز به توضیح ماوقع داشته باشد. گویی اشباح قتل عام شده­گان 67 از گورهای دسته جمعی پیدا و پنهان سراسر ایران برخاسته­اند، هم­نشین با باد به هر کوی و برزن سر می­زنند تا هم­آوا با تمامی جان­باخته­گان سیاسی دهه­ی 60  جنایت و تباهی رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی را فریاد کنند. علاوه بر این دو سالی است که در سایه­ی قیام ضد استبدادی مردم ایران، واقعه­ی 67 نیز رنگ و بوی دیگری یافته است. نسل جدید مبارزان ایران در یک رویارویی متفاوت از خط ترمیم و سازش به مصاف تمامیّت رژیم رفته­اند، کارنامه و پیشینه­ی سی​ساله جمهوری اسلامی مورد بازخواست و نقد قرار گرفته است و یکی از سوالات مهم این نسل نوین مبارزه همانا پرسش و دادخواهی از کشتار 67 بوده است. به دنبال همین پرسش­گری­ و پی­گیری­های علنی و ضمنی بود که «سران» و ایده​ئولوگ­های داخلی و خارجی جریان موسوم به «سبز» در مقام پاسخ­دهی و گاه انتقاد از «برخی از تندروی­ها» و «بعضی بی​ملاحظه­گی­های» آن سال و آن دهه بر آمدند. اما از آن­جا که تاریخ را نمی­توان بدون توجه و مستقل از مبارزه​ی طبقاتی و جهت­گیری­های عمده و جزئی آن روایت کرد و نوشت و پژوهید، به باور ما کشتار 67 نیز از سوی نیروهای سیاسی راست اعم از درون حکومتی و برون حکومتی و طیف ایده​ئولوگ­های لیبرال، رفورمیست و نئولیبرال مورد نوعی تحریف کژدیسه و وارونه­نمایی تئوریک و روایی قرار گرفته است و هدف این پروژه در کلیّت­اش چیزی جز هجمه­ی تئوریک به چپ و کمونیسم، ضدیّت با انقلابی­گری و مخالفت با رادیکالیسم سیاسی و فراخوان به کُرنش و تن در دادن به گفتمان رفورمیستی موجود نیست. به خواندن ادامه دهید


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: