تشکل جوانان، از واقعیت تا آرزو!

با اتکا بر تجربه‌ی یک سال و اندی شورای دانش‌جویان و جوانان چپ ایران
برناک جوان

این مقاله یک بررسی و گامِ اولیه برای بیان و درکِ پیچیده گی های «کار تشکیلاتی» در میان نسل ما است. نسلی که محصول و رشد یافته ی دورانِ جمهوری اسلامی است و نه مجاز بود که کارِ تشکیلاتی و سیاسی را تجربه کند و نه امکان و بستری برای آموزش و ارتباط با نیروهای سیاسیِ باتجربه برایش فراهم بود. بخش کوچکی از این نسل با تکیه بر دانش خود، ارتباطات محدود با تشکلات و سازمان ها و احزابِ خارج از کشور، تجربیات شخصی در تشکلات غیرسیاسی و … دست به ابتکار عمل هایی زدند و در فضای مبارزاتی ایران گروه‌های چپ را شکل دادند. بعد از یک دور تجربه ی کار تشکیلاتیِ مشخص و شناسنامه دار در آغازِ دهه ی ۸۰ تا سال ۸۸، با فرارسیدنِ اپیدمیِ رخوتِ بعد از خیزش سال ۸۸ شاهد افولِ چشم گیری در تشکل یابی جوانان بودیم که تا امروز هم ادامه دارد. تلاش‌های زیادی از طرف نماینده گانِ فکریِ جریاناتِ مختلف چپ برای ایجاد تشکلی از جوانان و فعالین چپ و مترقی – به خصوص در خارج از کشور و تبعیدِ اجباریِ بخش بزرگی از فعالین– صورت گرفت که متاسفانه حرکات چندان موفقي نبودند و حتا در برخی موارد به آنتاگونیسم میان فعالینِ جوان دامن زد. شورای دانش جویان و جوانانِ چپ نیز تقریباً جزو آخرین محصولاتِ زنده و حاضر در میدانِ واقعیِ مبارزه ی این نسل بود که شکل گرفت و دست آوردهای یگانه و مهمی برای فعالینِ آن دربرداشت که امیدواریم امکانِ انتقالِ آن ها به جنبش به وجود آید تا بتوانیم با تکیه بر دانش جمعی و گسترده تری، مسیرهای پیشِ رو را هموار سازیم.

 

چند تضاد واقعی!

برای معرفی برجسته ترین تضادهایی که مانع تشکل یابی جوانان می شود شناختِ چارچوبه ای که این فعالین یا به طور کلی جوانان این نسل در آن سیاسی شده و پا به عرصه ی فعالیت می‌گذارند اهمیت زیادی دارد. در این چارچوبه، هم فاکتورهای ذهنی و هم فاکتورهای عینی تواماً حاضرند. به بیانِ دیگر باید گفت معضلات عینی و معضلات ذهنی مکمل هم هستند. معضلات عینی شامل موارد زیادی می شوند مانند شرایط خفقان و پلیسی داخل، نبود فضاهای اجتماعی، مهاجرت های ناخواسته و تبعید، تغییر زنده‌گی مبارزاتی به روزمره گی و… جوانان و معضلات ذهنی نیز ناظر به فضای ایده‌ئولوژیک – سیاسی معینی است که جوانان در آن قرار دارند و در معرض بمباران آن قرار می گیرند. معضلات ذهنی بارِ سنگینی است که در یک سطح٬ تبلیغات بورژوازی را شامل می شود و فضایی را ترسیم می کند که نافیِ هرگونه خلاف جریان رفتن است و آن را شکست خورده معرفی می کند. در سطح دیگری با توهمات خرده بورژوازی روبه رو هستیم که دامن گیر جوانان می شود. توهماتی که آزاد بودن را با فردیت و به قولی «مولکول آزاد بودن» تعبیر کرده و به فضایی دامن می زند که به شدت بین زمین و هوا است. از یک سو هم راهی با نظم و دیسیپلین پرولتاریا برایش سنگین و غیرقابل پذیرش است و از سوی دیگر تحت فشار سلطه‌ی بورژوازی است. هرچند که راه حل هایش يا عمدتاً در خدمت بورژوازی بوده يا ره به جايی نمی برد. 

معضلات ذهنی در جوانان سطح سومی هم دارد که به بحران درون جنبش بین المللی کمونیستی مربوط است. دولت های سوسیالیستی قرن بیستم شکست خورده اند. این که امروز بتوان از کمونیسم حرف زد و بنای انقلابِ کمونیستی را داشت، با اما و اگرهای زیادی در بین کمونیست های دنیا روبه رو شده و نیاز به نگاهی عمیق تر به مارکسیسم و انقلاب کمونیستی و موقعیت امروزِ چپ ها داریم. جوانان و به خصوص – فعالینِ چپ این نسل–، در این سطح نیز درگیری ذهنی دارند.

نسلِ ما نیز با معضلات عینی و ذهنی فوق وارد میدان مبارزه شد. بخشی از مبارزانِ نسلِ دهه ی ۸۰ به انحای مختلف با مارکسیسم آشنا شدند و مبارزه را در دانشگاه و بیرون از محیط آموزشی ادامه دادند. ولی، با شکست و ناکامی – به‌ويژه در سال ۸۶– روبه رو شدند! ناکامی و شکستی که هیچ گاه از آن جمع بندی نشد و این عدم جمع بندی از مهم ترین پراتیک این نسل٬ باعث یاس و ناامیدی و پراكنده‌گی گشت و سرخورده گی به بار آورد. نسلِ ما با این سرخورده گی و گیجی با خیزش بعد از انتخابات ۸۸ روبه رو شد، در فضایی که صدای پای سیاست در خیابان ها می آمد عمده ی فعالینِ چپ مبهوت اوضاع بودند. و از پاسخ گویی به پیچیده گی های این فضا قاصر بودند و عمدتاٌ نظاره گر اوضاع بودند. نظاره گریِ منفعل و بی‌تاثير بر ابعاد بحران افزود.

تجربه متشكل شدن اين نسل را بايد در چارچوبه فضای فكری فوق بررسی كرد. این نسل در چنین فضایی با تضادهای گوناگونی برخورد کرد كه پايه و اساس هر تشكلی است.

 

رهبر داشتن و رهبر نداشتن

 این تضاد از اولین بحث های مهمی بوده و هست که میان فعالینِ جنبش جاری است. از یک سو گرایشی در جنبش موجود است که مقهور هژمونی ایده‌ئولوژیکِ بورژوازی شده  و هم صدا با آن ، وجود رهبر و رهبری – حتا مفهوم آن را و نه تبارز بیرونی اش را – در جنبش مبارزاتی نفی می کند اما در شرایط بحرانی و به هم ریخته گیِ اوضاع به دنبال رهبریِ بورژوایی روان می‌شود. این گرایش در بین جوانانِ نسلِ ما خود را در اشکال اولتراچپ، آنارشیست، رنگین‌کمانی ها، نیولفت و تک چهره های صاحب نظر و روشن فکر نشان داده است. روی کردِ این گروه ها به رهبری لزوماً یکسان نیست ولی نتیجه ی مواضع آن ها کمابیش هم سویی های معینی را نشان داده است. یکی از مهم ترین کُدهای این گرایش – به ویژه در سال های اخیر– عباراتی بود که توسط اکثر آن ها به عنوانِ کلیدواژه‌های ادبیاتِ مبارزاتی شان برجسته بود؛ «عدم بازتولید چرخه های ستم و نابرابری» کُد مشخصی بود که به جای کاویدنِ مفهومِ ستم و فرودستی و حرکت از این وضعیت برای درهم شکستنِ نابرابری، حمله به مفهوم رهبری را آماج قرار داده بود.

فصل مشترکِ این ها با تبلیغاتِ بورژوازی این بود که از يك سو رهبریِ بورژوایی را پنهان كرده و از سوی ديگر وجود رهبری در جنبشِ مبارزاتی را «سم» تلقی می کردند و با آن تضاد آشتی‌ناپذیر داشتند. در خیزش بعد از انتخابات سال ۸۸، ایده آلِ جنبش بی رهبر، در برابر دنباله رویِ موجِ مبارزاتِ مردم از رهبریِ سازمان یافته  و سازش کارِ سبز و سرکوبِ نیروهای مسلطِ در جامعه، خود را خلع سلاح کرد و به ناچار جنبش را رها کرد.1

 با گرایش دیگری نیز در جنبش روبروییم که مفهوم رهبری را باور داشته و برای اعمال فرم های گوناگونِ آن تلاش می‌کند. برای این گرایش وجود رهبری برای یک کارِ جمعی در سطوح مختلف با مفهوم رهبری گره خورده است. این گرایش به ویژه در دوران خیزش بعد از انتخابات ۸۸ با موجی از فشار از سوی فعالینِ سبز و گرایش ضد رهبری روبه رو شد. این گرایش اتهاماتی مانند «حزبی ها و عمودی ها» را پذیرفت ولی حقیقت را انکار نکرد. تحلیل این گرایش از به شکست کشیده شدنِ مبارزه ی مردمی و به ویژه ماه های انتهایی خیزش که رادیکالیسم بیشتری داشت، از نقش مستقیم دو عاملِ نیروی سرکوب گر + رهبری رفرمیستِ سبز حکایت داشت. عامل دوم، پایه ی عمیق اختلاف نظر و جدل میان گرایش معتقد به رهبری و گرایش نافی آن بود. این جدل ها در مبارزات خیابانی، انتشاراتِ این گرایشات و در فضاهایی که امکان فعالیت مشترک بود، خود را به وضوح را نشان می داد.

شورای دانش جویان و جوانانِ چپ که از پسِ این موجِ مبارزاتی ایجاد و توسط برخی از فعالینِ دهه ی ۸۰ تاسیس شد، گرایش دوم؛ یعنی گرایشی که به ضرورت و اهمیت عنصر رهبری باور داشت را نماینده گی می کرد. نماینده‌گی این گرایش از سوی ما باعث کشیدن شدن خط فاصلِ سیاسی و تئوریک میان ما با بسیاری جریانات و گرایشات دیگر شد و در ادامه ی راه میانِ فعالینِ خودِ شورا نیز بحث‌های عمیق و حاد ولی سازنده ای را دامن زد. بحث های ادامه داری مانند این که مفهوم رهبری انقلابی چیست و چه ضرورتی دارد؟ رهبریِ شورایی چیست و چگونه باید اعمال شود؟ رابطه ی این رهبری با گسترده گی جنبش چیست؟

 

سانترالیسم دمكراتيك، مفهومی واقعی یا مفهومی دروغین

 از جمله مباحثی که از همان ابتدا خود را بر رفقای موسس شورا و احتمالاً بر اکثر تشکلاتی که در فضای واقعیِ مبارزه گام می نهند تحمیل می کند، بحثِ سانترالیسم دمكراتيك است. این که باید مرکزی (سِنتِری) باشد یا نباشد به چه عواملی وابسته است و با چه استدلال یا استدلالاتی می توان آن را پذیرفت؟ اگر نباشد چه اتفاقی می افتد؟ رابطه ی این مرکزیت با حلقه های اطرافش چه خواهد بود؟

برای ما نیز مانند تمام تشکل‌ها و گروه های فعال، این سئوالات به سرعت با مباحث و تجربیات تضاد قبلی یعنی داشتن يا نداشتن رهبری تلفیق شدند. تضادهای مشخصِ درونِ جنبش به خصوص بحث های فعالینِ نسلِ خود که از دل مبارزات دانشگاهی و کارگری دهه ی ۸۰ درآمده بودند و تجربیاتِ مبارزاتِ مردمی اخیر به ویژه خیزش بعد از انتخابات ۸۸ مورد توجه مان بودند. تضادهایی مثل تضاد طبقاتی و تقسیم کار فکری و یدی، تضاد دائمی ميان گرايشات پيش رو، ميانی، عقب مانده در ميان جوانان، تضاد ميان نيروهای فعال تر با كمتر فعال، مساله ی امنیتِ اطلاعات در برابر دشمن، مساله ی نیروهایی که وقت بیشتری برای کار می گذارند و به امور مسلط‌‌تر هستند و … باید به این مباحث توجه می کردیم تا بتوانیم به سئوالاتِ پیرامونِ سانترالیسم دمكراتيك پاسخ دهیم.

روی کردِ عمومی به این مساله در کلیتِ جنبش و در میانِ نسل ما از جمله مواردی بود که تلاش كرديم بدان‌ها بپردازيم. در بسیاری از گروه ها و کلکتیوهای فعال در داخل و خارج کشور، گرایش به این بود که مرکزی به تصمیم گیری و سیاست گذاری بپردازد و در میانِ فعالین و طرف دارانِ خود بنا را براین بگذارد که مرکز و کانون رهبری‌ای موجود نیست. این تناقض گویی عمدتاً آگاهانه و فریب آمیز بود.2

ما قائل به مرکزیت هستیم، شورا مرکزیتی دارد و وجود این مرکزیت را ضرورت می داند! مساله ی نگاهِ ما به سانترالیسم دمكراتيك به چیزی فراتر از تعلقات خانواده گی، دوستی های عمیق و شعارهای پوچ و خوش طنینی مثل «همه با هم برابریم»  و «همه حق رای دارند» و … گره خورده است. برای ما این مساله به شکل یک رابطه که بر آگاهیِ رشد يابنده‌ی فعالین تکیه دارد تعریف می شود. تکیه بر این اصل، تکیه بر تئوری مارکسیستی شناخت و رابطه ی صحیح میان دانستن و عمل کردن است. ما فکر می کنیم دیالکتیک بین سانترالیسم و دموکراسی بدونِ آگاه بودنِ فعالین یک تشکل به این مهم، سراسر مضر و حتا خطرناک است؛ یا به درونِ محفلی فرو می‌افتیم که آن قدر «هماهنگی نظری-عملی» پیدا کرده که با هیچ فرد دیگری از فعالین مجموعه نمی تواند کار کند و تمایل شدید به اعمال تمایلات سیاسیِ خود – وحتا در پاره ای از موارد تمایلاتِ شخصی – به مجموعه را دارد یا این که آن قدر در عمل به دموکراسی افراطی می غلتيم که هیچ کاری هیچ وقت به انجام نمی رسد! 

 

دموکراسی ناب بورژوايی يا كمونيسم

از جمله مباحث و تضادهایی که در برابر نسلِ ما قد عَلَم کرد و در چند سال اخیر به شدت اوج گرفت، بحث دموکراسی ناب و دموکراسی واقعی بود. بحثی که تبدیل به گفتمانِ رایج و غالب روزهای رخوتِ امروزین جنبش شده است. در این مورد ما شاهد دو رُخ‌داد بودیم؛ رُخ دادِ اول زمانی بود که این گفتمان دموکراسی خواهی در میانِ فعالینِ نسل ما و تا حدی فعالینِ باسابقه ی جنبش چپ و نیروهای انقلابی تبدیل به پلاکاردِ اصلی ایشان شد که «مردم در خیابان بودند و بدونِ دخالت نیروهای چپ مبارزه می کردند، بنابراین تعبیر شد که جنبش بی رهبر است». رُخ دادِ دوم زمانی بود که خیابان ها توسط نیروهای سرکوب تخلیه شدند، ابتذالِ سازش سبز نمایان شد و آن گاه پلاکاردِ دموکراسی را پایین آوردند! بعد از رُخ دادِ دوم تا امروز هیچ جمع بندی و درک روشنی از این نوع عمل کرد داده نشده و فقط شاهد شوک و سرخورده گی گسترده در میان فعالین جنبش هستیم.

گرایشاتی که میانِ فعالینِ نسلِ ما که بزرگ ترین روی دادِ سیاسی دوران زنده‌گی خود را در خیابان ها دنبال می کردند بروز کرد متاثر از هر دو مرحله  یا هر دو رُخ داد بود. گرایشاتی با ایده آلیزه کردن مبارزه ی مردم و مطالبات آن ها در زمينه‌ی آزادی‌های سياسی زیاده روی کردند که اساساً افق كمونیست ها و انقلابیون را تا سطح دموکراسی بورژوايی تقلیل دادند و اراده ی مردم در خیابان ها را ضامن تحقق آن معرفی کردند. فشار و جوی که مبارزات مردمی آن هم در ابعادِ میلیونی و جمعیت های چند صدهزار تایی بر فعالین می گذارد را نباید نادیده گرفت ولی عامل عمده درک بورژوا دمكراتيك از كمونيسم است.

شورا که به عنوانِ بخشی از همین نسل از دل مجموعه مبارزات دهه ی ۸۰ و به خصوص خیزش ۸۸ درآمد، از ابتدا بر عدمِ وجودِ عنصر ذهنیِ انقلاب اجتماعی به شکل سازمان‌یافته‌اش در مبارزات تاکید داشت. تحلیل مورد پذیرش ما این بود که این کمبود، راه را برای کانالیزه شدنِ مبارزاتِ به حق توده های مردم توسط نیروهای وابسته به نظم کهن باز کرد. کشمکش بین نیروهای ارتجاعی وابسته به دنیای پوسیده ای بود که فرصت یافته بودند، شایسته گی های خود را برای ابقای این نظم و تقویتِ این ساختار نشان دهند. یکی از پایه‌های تاسیس شورا نیز برای رفقای ما این بود که در کار تشکیل بلوکی از کمونیست هایی که در ارائه ی آلترناتیو به جامعه درگیرند شرکت کنیم و بخشی از این بلوک باشیم. در این مسیر ما با گرایشات مختلفی وارد شورا و جدل شدیم. گرایشاتی که در جنبش دانشجویی، روشن فکری و کارگری و … دهه ی ۸۰ در نسل ما فعال بودند. برخی از آن ها با این ایده هم راه نشدند و ما را رها کردند، برخی دیگر به دلایل عینی و ذهنی ذکرشده در میانه ی راه بازایستاده و یا به سراغ فعالیت های فردی خود رفتند ولی برخی دیگر نیز با این ایده هم راه شده و در شکل‌گیری و رشد آن تا امروز نقش ویژه داشته اند.

 

رویاها بر بستر واقعیات تحقق می یابند یا واقعیات بر بستر رویاها؟

 یکی از مهم ترین خطوط تمایزی که به مرور و پس از گذشت چندین سال، بینِ فعالینِ نسل ما که خود را چپ و رادیکال می دانستند بروز کرد همین سئوال بود. وجه مشترک همه ی ما این بود که «رویایی های نسل خود» بودیم و می خواستیم – و هنوز بخشی از ما می خواهند – که ستم و ستم گر را براندازیم و برای نظمِ اجتماعی دیگر، آلترناتیوِ رهایی بخشی در ذهن داشتیم. و این بسیار ارزش مند بوده و هست. خیلی طول کشید تا فارغ از اتهام زدن و مبالغه و قطع رابطه و متدِ غیرعلمی، به این درک برسیم که اختلافات ما بنیادی  است. اختلافی که در داشتن و نداشتن رهبر برای جنبش، در قائل بودن به مرکزیت یا نفی مرکزیت٬ خود را بروز می داد؛ در واقع از شناختِ ما از ساختارهای جامعه، نظام طبقاتی و بالطبع راه های نفی این ساختار و نظام پوسیده نشأت گرفته بود. در ساختار و جامعه ا‌ی که در آن نیروهای مسلط و نیروهای فرودست در تضاد آنتاگونیستی با هم قرارگرفته اند و با مفهوم سرکوب و مشروعیت قانونیِ آن در فضای ایده‌ئولوژیک روبه رو هستیم٬ با تضادهایی روبه رو هستیم که واقعی هستند و در اعماق تاریخ ریشه دارند؛ مانند تضاد مرد و زن یا تقسیم کار فکری و یدی، شكاف ميان رهبری و رهبری‌شونده، هدف كسب قدرت امری خوب است يا بد. بر سر این تضادها در جمع‌های هم کاری یا اتحادهای موقتی بحث پیش می آمد. گرایشی معتقد به وجود این تضاد بودند؛ به  این که در جامعه ی طبقاتی، این تضادها موجود هستند و بدونِ مبارزه  با کلیتِ یک نظام که مولد این تضادها است نمی توان بر آن ها فائق آمد. در عین حال، روشن کردن خود این تضادها به طور خاص و تلاش برای مبارزه با روابطی که این تضادها را تشدید می کنند نیز تواماً باید انجام شود. رفقای شورا خود را با این گرایش هم سو می بینند. برای این گرایش دولت در دورانِ بعد از انقلاب وجود خواهد داشت با کیفیتی کاملاً متفاوت که باید به سمتِ زوالِ خود حرکت کند. در آن سو می دیدیم رفقای گرایشات دیگر را که با گفتن این جملات که «مرد و زن نقش های اجتماعی اند و ما باید در ذهنِ خود این مفاهیم را از بین ببریم. در آن صورت دیگر این تضاد وجود ندارد»3 که تا حدودی به نگاهی آنارشیستی تکیه می زد که دنیا را یک شبه می خواهند عوض کنند، به ظاهر هيج مرحله و پيش مرحله‌ای برای رسيدن به جامعه‌ای كه فاقد اين تضادها باشد قايل نيستند! به نظر اين دسته٬ مردم برای دفاع از خود در برابر هجوم دشمن، تسلیح می‌شوند و از خود دفاع می کنند و نیازی به دولت نیست، کارخانه ها و شبکه های خودگردان هستند که اراده ی جامعه را نماینده گی می کنند. این گرایش که امر مهم و اساسی دولت و وجود رهبری و مرکزیت را نفی می کند، به قول مارکس پایه ی مادی مورد نیاز برای امحا «تبعیت برده گونه‌ی انسان از کار» را در نظر نمی گیرد. تقسیم کار گسترده ای که میان بشریت شکل گرفته را نادیده گرفته و می‌خواهد در کلام و یک شبه چرخه های بازتولید ستم را که ریشه ای تاریخی دارند نفی کند! در صورتی  که برای نفی آن ها باید آن ها را از کار انداخت و جهت حرکتِ تاریخ را عوض کرد.

 

یک جمع بندی دیرهنگام

بعد از وقایعی که در بالا اشاره شد و همه گی آن ها، چه قلع و قمع چپ های دانشگاه، چه خیزش مردمی بعد از انتخابات و مبارزه ی چندماهه ی خیابانی، چه سرکوبِ خونینِ خیزش و سازش کاری بزرگ سبز، چه اشغال خیابان های یونان و اسپانیا و سپس تمام اروپا تا جنبش اوس، خشمِ عرب و شورش در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه و … تاریخاً برای نسل ما تازه بودند. بعد از سقوط دیوار برلین و فریادهای نئولیبرالیسمِ جهانی مبنی بر پایانِ تاریخ، آتشفشانِ خشم توده ها دوباره فعال شد و نیروهای بزرگ دوباره به کشمکش با هم پرداختند تا بتوانند امواجِ مبارزاتی را کانالیزه کرده و بر سر مناطق نفوذ خود در دنیا با هم تسویه حساب کنند.

میانِ ما در شورا و در ارتباط با دیگر نیروهای باقی مانده در صحنه ی مبارزه نیز این روی‌دادهای تازه و تحلیل های متفاوت جاری بود. بحثی بود مبنی بر حفظ جنبش خیابان و ایجاد شبکه ها و کلکتیوهای مبارزاتی – شاید به نوعی مانند شورا یا امثالِ آن– که بتواند در مواقع لزوم یا شدت یافتن تضادها و نزدیک شدن به زمانِ بحران٬ نقش سازمان ده را ایفا کنند یا شاید حداقل سازمان یافته باشند و عمل کنند. بحثِ به دنبال نتیجه گیریِ فوق به این جا می رسید که ساختارهای چنین تشکلاتی را تعریف کرده و عمل کردهای معینی را در طول زمانِ غیربحرانی خواستار شود. این ساختارها با گسترش خود در جامعه و یا در اپوزیسیون موجب سازمان یافته گی و آماده گی و تدارک برای روزِ موعود خواهند شد. مثلاً اکثر نهادهای همبسته گی با کارگران و … ، جمع های شبکه ای چندماهه و … از این جمله اند. تبلیغاتی هم مبنی بر تشابهِ این تشکلات با شوراهای کارگری دوران قبل از انقلاب اکتبر مطرح می شود که گاهاً کمیک هستند٬ یا نیروهای جوانی که با ایجاد یک گروه که بر اثر هم نشینی یا آشنایی قدیمی یا روابط شخصی میانِ فعالینِ آن ایجاد شده، ناگهان طرح دگرگونی اساسی جامعه را از فرمِ کارِ خود استخراج کرده و سایر تشکلات را نفی می کنند. تمام این  ها وجود داشتند و دارند اما بالاخره تحلیل واقعی و صحیح چیست که بتوان بر مبنای آن فرمِ کاری خود را و تشکل خود را برپا کرد؟

در دنیای واقعیات، این ساختارها نمی توانند تاحد زيادی پیشرفت کنند مگر اينكه جامعه به مرحله ی بحرانِ انقلابی برسد.ما زمانی که در قدرت نیستیم، یا توازن قوا تا این حد علیه ماست، یا خیزش انقلابی وجود ندارد نمی توانیم بهراحتی تشکیلات پیشرفته با افق انقلابی را حفظ کنیم. یا ادامه ی حیاتش را با انرژیِ ناشی از جنبش یا خیزشی که پشت سر نهاده ایم تضمین کنیم. تمام تشکلات جوانان بعد از مدتی – چند هفته تا چند سال– به ناگزیر باید به تضادهای بزرگی برخورد کند که تنش ها و تضادهای خُردِ درونِ آن مجموعه به آن ها گره خورده است. مثلاً برای یک تشکل انقلابی که بر هم دستی با طبقه ی کارگر و محرومِ جامعه اذعان دارد٬ چگونه ممکن است دست به عمل بزند ولی از تجربه ی این طبقه در راه انقلاب و کسب قدرت سیاسی چشم پوشی کند؟ چگونه ممکن است به خطاها و دست آوردهای طبقه ی خود نگاه نکند و پیش برود؟ چگونه ممکن است بدونِ جمع بندی از نقش عنصر ذهنیِ پیش‌آهنگ انقلاب وارد بحثِ رهبری کردن یا نفی آن شود؟ و پرسش های فراوان دیگر.

درست زمانی که وارد این جدل ها می شویم می بینیم که کار در شرایط غیرانقلابی و در شرایطی که خیزشی وجود ندارد تا چه حد مشکل خواهد بود و حفظ یک تشکیلات سیاسی تا چه حد دشوار است!

واکنش ها به این مساله ی مهم یکسان نیست؛ گرایش قدرت مندی داریم که در شرایط خیزش یا وجودِ جنبش های توده ای موجب شیرجه زدن آن ها با چشم بسته به درون جنبش می شود و قضیه ی خط سیاسی و برنامه و … را فراموش می کند. با هیجان و عکس العمل سریع٬ خود را به رنگ جنبش درآورده و از تمام انحرافات آن هم دفاع می کند. کم نداریم نمونه هایی از نیروهای انقلابی و چپ را که با امواج سهمگینِ جنبش های توده ای رفتند. کم نداریم نیروهایی را که هنوز این مساله  را وسط می کشند که وقتی چیزی نیست باید از میان زباله ها چیزی را انتخاب کنیم٬ پس موسوی کماکان آلترناتیو است! درواقع این گرایشات همیشه به امکاناتی که امر سیاست در هیات حاکمه ‌– در بالا – به ایشان می دهد چشم دارند. این گرایشات در زمانی که جنبش توده ای متوقف شده یا شکست خورده، با تمام انرژی سعی در ساختنِ فضای ایده‌ئولوژیکی می کند که عوامل شکست جنبش را به عنوانِ سمبل های قابل دفاع عرضه کنند و موج بعدی را از پسِ آن به انتظار بنشینند.

گرایش برجسته ی دیگر، نیروهایی هستند که در شرایط جنبش و خیزش مردمی، در برابر انرژی عظیم آزاد شده توسط توده ها مقهور شده و توانِ حرکت ندارند و عمدتاً از تحلیل اوضاع ناتوانند. عدمِ تدارک کافی و عدم ایجاد ارتباط بین حلقه های عمل کننده در مارپیچ مبارزاتِ توده ها همیشه چنین شوک هایی را به آن ها وارد می سازد. این نیروها در شرایط افتِ جنبش سکوت اختیار کرده و معمولاً درخود فرو می روند چون نه بلند شدنِ موج را درست می بینند و نه افتِ آن را. نمونه ی برجسته ی آن در ایران احزاب و یا در نسلِ ما نیروهایی هستند که انتظارِ حضورِ رزمنده ی کارگران را در خیزش های توده ای می کشند و بر این باورند که تنها کافی است که کارگرانِ کارخانه وارد میدان مبارزه شوند تا کار را یک سره کنند! بنابراین این روزها که خبری از مبارزات عظیم و خیابانیِ مردم نیست، دایماً بر مساله‌ی تحریمِ اقتصادی زوم کرده و منتظر  انفجار خودبه‌خودیِ خشمِ کارگران هستند!

گرایش دیگری که شورا خود را در این دسته بندی می بیند و برای تقویت این گرایش تلاش کرده، باور به تدارک انقلابی از نوع دیگری دارد. تدارکی که ناظر بر تقویت قطب یا بلوکی از نیروهای چپ و انقلابی است که افق رهایی را با وجود بحران های عینی ترسیم می کند. تدارك انقلابی به اين معناست كه از یک‌سو ما در حد توان‌مان امور را تسريع بخشيم و به انتظار شرايط مساعد و تحولات بزرگ سياسی باشيم. زمانی كه اين نقش و مسوليت خود را آگاهانه پذیرفته و بدانیم که کجا ایستاده ایم٬ این تدارک به شکل های مختلف امکان پذیر است؛ پذیرفتنِ نقشِ فکری و تئوریک، پذیرفتنِ نقشِ تشکیلاتی، ارتباط با احزاب انقلابی و تقويت آنان و انتقال دست آوردهای شان به نسل جديد، دامن زدن به مبارزه ی فکری فعال با نیروهای دیگری که چنین افقی را نماینده گی می کنند، ابتکار به‌خرج دادن به قصد برخورد آرا و سنتز نظرات و جدال های فکری موجود، و الخ. که تداوم کاری یک مجموعه ی تشکیلاتی را حتا در بدترین شرایطِ افتِ جنبش تضمین می کند.

موضوع دیگری که در این بحث اهمیت زیادی دارد مساله ی حزب و حزبیت است که تقریباً به غیر از گرایش آخر، توسط سایر گرایشات به شدت زیرضرب است. حتا در بین رفقای شورا، ما با نوعی کشمکش بر سر این موضوع مواجهیم که قطعاً مبارزه ی خطیِ سازنده، تنها راه روشن کردن زوایای تاریک است.

 

 

 

تنها انتخاب واقعی

در دورانی قرار داریم که سرمایه داری در بحرانی عظیم گرفتار آمده و نیروهای طبقاتی مختلف، راه حل های طبقاتی خود را پیش می‌گذارند. دورانی است که بي نظمیِ بزرگ در راه است و امور به مویی بند است. دورانی که دوران فوران خشم توده هاست و فروریختن آتوریته ها. در این بین هنوز دست طبقه ی ما به شدت خالی است. هم در عرصه ی نظر و هم در عرصه ی عمل. ولی به قول لنين «انقلاب به هیچ وجه یک امر واحد و یک سرِ نیست و باید آن را به شکل یک سلسله خیزش های کمابیش قدرت مند با دوران آرامش در فواصل شان دید …»4 ما باید برای خیزش بعدی مهیا باشیم و راهی نداریم جز این که آگاهی خود را ارتقا دهيم و تشکیلات انقلابی خود را داشته باشیم. ما بايد تقويت كننده‌ی روندی باشيم كه خواهان ارزيابی و تحليل واقعی از اوضاع است و خواهان پيش گذاشتن درست‌ترين راه‌حل و برافراشتن پرچم رهایی پرولتاریا و بشریت است. باید تقويت كننده‌ی روندی پيشرو باشيم كه خواهان گسست از ایده های سنتی در تئوری و پراتیک است.

این مسائل به شناخت و روی کردِ نسلِ ما به تشكل و متشكل شدن گره خورده و این که خود را در چه جای گاهی می بینیم و رابطه ی تشکیلاتی خود را چگونه تعریف می کنیم. در جنبش ما و در میانِ جدی ترین فعالین امروز گرایشی بسیار قوی وجود دارد که برای نفی نیروهای حزبی و متشکل فعلی، فراخوان تشکیل حزبی جدید را سرمی دهد. این فراخوان در شرایطی می تواند نشانه ای از بلوغ یک جنبش باشد. شرايطی كه نياز به گسست آگاهانه از خط و خطوط فكری موجود است. اما متاسفانه در اکثر موارد می بينيم كه اين نوع فراخوان-ها در زمينه‌ی ایده ها و اندیشه ها از تكرار مجدد خط خاص یا جریان خاصی در جنبش فراتر نمی‌رود5 و این امر با آماجی که این گرایشات پیش می گذارند هم خوانی ندارد. گرایشاتی هم وجود دارند که مانند شورا خود را فراحزبی تعریف می کنند و ضمن وحدت بر سر اصول نظری و تشکیلاتیِ خود، گرایشاتِ مختلف درونِ آن مبارزه ی زنده ای را میان خود دامن می‌زنند که تبارز بیرونی هم دارد. شورا لزوماً یک نظر و یک خط فکری را نماینده گی نمی‌کند ولی به‌وجود آوردن این امکان که برخورد آرا در حد بالایی وجود داشته باشد – با تمام کاستی ها و نقاط ضعفِ آن – از تجربه های یگانه  در نسل ماست که تلاش می‌شود در شورا انجام و تبلیغ  شود.

امروز نسلِ ما نیاز به جهش های فکری و عملی دارد. نسلِ ما در جایگاهی قرارگرفته که هم در حالِ آموختن و تجربه کردن است و هم باید به جوان ترها آموزش بدهد و از آن ها یاد بگیرد. پروسه ای طولانی و زمان بر و در عینِ حال پرتضاد است. بدون درک صحيح و واقعی از معضلات عينی و ذهنی كلان و جلو نهادن جهت گيری و چارچوبه‌ی درست قادر به از سرگذراندن اين پروسه ی پُرتضاد نخواهيم بود.

 

توضیحات:
۱- نمونه هایی مثل گروه های فلان و بسان با پس وندِ سبز که در گوشه و کنار دنیا سبز شدند با سازمان دهیِ اکثریت – توده ای ها و در پِی خیزش آمدند و رفتند. ولی نمونه هایی از جوانانِ فعالی نیز بودند که تجربه ی مبارزه در داخل را داشته و دور هم جمع شده بودند. برخی از این ها متاثر از ارتباطات شان با نیروهای چپ اپوزیسیون بودند و برخی دیگر موجودیت خود را در نفی این نیروها تعریف کرده بودند. متاسفانه این نیروها با محتوا و فرمِ سیاسی که برای خود تعریف کرده بودند دوام چندانی نیاوردند و مشمولِ دگردیسی در فضای سیاسی شدند. جوانان پاریس (سپس در اتحاد با نیروهای دیگری: فوروم سوسیالیستی)، مدل هایی با نام شبکه (شبکه ی جوانان پیشرو در هلند و شبکه ی جوانان ایرانی در هانوفر و شبکه ی جوانان برلین …) از این نمونه ها در خارج از کشور بودند.
2- برای این مورد می توان به «دیالوگ» و سخن رانی های فعالین این گرایشات فکریِ مختلف در آن اشاره کرد که در لینک زیر قابل دست رسی است:                               
https://sites.google.com/site/youthdialog/
3- به عنوان مثال «اعلان قصدیت جمعی کموناریوم» را بخوانید.
http://communarium.com/%D۸%A۷%D۸%B۹%D۹%۸۴%D۸%A۷%D۹%۸۶-%D۹%۸۲%D۸%B۵%D۸%AF%DB%۸C%D۸%AA-%D۸%AC%D۹%۸۵%D۸%B۹%DB%۸C/
4- چه باید کرد؟ لنین. صفحه ی ۲۱۷ و ۲۱۸.
5- هرچند در میان فعالینِ نسل ما نمونه زیاد است اما به نظر ما – نه به صورت کاملاً یک به یک – «نشریه ی آلترناتیو» شامل این گرایش می شود.
برای اطلاعات ضروری در مورد شورا به آدرس اینترنتی آن مراجعه کنید:
http://shorayejavanan.com/

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: